|
در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
مطمئن باش و برو ضربهات كاری بود دل من سخت شكست و چه زشت به من و سادگیام خندیدی به من و عشقی پاك كه پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو، برو تا راحتتر تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم
چشم چشم دو ابرو ...... نگاه من به هر سو پس چرا نيستي پيشم ؟..... نگاه خيس تو کو ؟ گوش گوش د.تا گوش ..... یه دست باز یه آغوش بيا بگير قلبمو ..... يادم تورا فراموش چوب چوب یه گردن ..... جایی نری تو بی من !
دست دست دوتا پا ..... ياد تو مونده اينجا يادت مياد که گفتي ..... بي تو نميرم هيچ جا من؟ من؟ یه عاشق ..... همون مجنون سابق
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم.خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم.خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم.در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم.و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد. و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد.چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی.خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی.خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم.خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عا شق تری ، تنهاتری...
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباظو انبصاط عشق یعنی درده من درده کتاب عشق یعنی زندگیم وصله به توست عشق یعنی قلب من در دست توست عشق یعنی عشقه من زیبای من عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت: اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها نميدانم. خداوند گفت:فرشته تو زيباترين و شيرينترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
پدر ای وجودم از تو |
![]()
آبان 1388 |