|
ღღღ آواز زندگی ღღღ | ||
از امروز ميخوام در مورد خلق و خوي خودم و اطرافيانم و كلا كساني كه ميبينم اينجا مطلب بنويسم.متاسفانه باران چند ماهيه كه نمياد وبلاگ برخلاف قول قبليش.2ماهي هم ميشه كه رشت بارون نيومده.به قول معروف هوا بس ناجوانمردانه گرم است. اينهفته امتحان شبكه سيسكو دارم كه اميدوارم قبول شم. اما ميرسيم به اصل مطلب نميدونم چرا مردم اينقد خودخواه و خودبين شدن البته دور از شما.بعضي اوقات آدم يه چيزايي ميبينه كه باورش واقعا مشكله.اين خودبيني و خودخواهي هم خيلي اخلاق زشت و زننده ايه مثل دروغ و دورويي. يادمه تو يه مقاله ميوخوندم كه آلمانيها هرگز دروغ نميگن و كسي رو هم كه دروغ بگه از خودشون طرد ميكنن.اما ما ايرانيها با اينكه ميدونيم كه طرف ميدونه كه ما داريم دروغ ميگيم باز هم به حرف دروغمون ادامه ميديم.متاسفانه دروغ تو اين مملكت ريشه دوونده.من خودم كلا آدم خودخواهي نيستم.اما يكم دروغ ميگم كه سعي ميكنم برطرفش كنم.كلا آدميم كه وجدانمو قاضي ميكنم هميشه و سعي نميكنم خودمو از كسي بالاتر بدونم.اما بعضيها... اين سربازيمون هم داره تموم ميشه خداروشكر.آخر آبان تمومه و راحت.بعد از اون بايد بگردم دنبال كار.اميدوارم يه كار خوب گيرم بياد كه حداقل ماهي 500 بهم بدن. راستي روح الله داداشي رو هم كشتن ما كه نفهميديم چرا شما فهميدين بهمون بگين.ما مردم هم فورا براش جوك ساختيم اينم جوكش: قاتل
داداشي رو ميگيرن.طرف ميگه خب حالا كه چي ميخواين اعدامم كنين.ميگن نه
بابا اومديم بهت بگيم غول اين مرحله رو كشتي ميري مرحله بعد.
[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 20:26 ] [ baran&hamid ]
گشت گرداگرد مهر تابناك ، ايران زمين روز نو آمد و شد شادي برون زندر كمين اي تو يزدان ، اي تو گرداننده مهر و سپهر برترينش كن برايم اين زمان و اين زمين [ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 18:2 ] [ baran&hamid ]
این داستانو تو یه وبلاگ دیدم.خیلی آموزنده و جالبه امیدوارم خوشتون بیاد: روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود. این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد
او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت
و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند. ۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید.
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد : دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است…. و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود. ۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 12:18 ] [ baran&hamid ]
امروز چندتا سوال هوش براتون گذاشتم امیدوارم که بتونید جواب درستی به همه سوالها بدید فقط یادتون باشه که باید سریع جواب سوالهارو بدین یعنی درست بعد از خوندن سوالها خب حالا آماده اید؟؟؟!!!!
*فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
***
(اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟) *عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
سوأل چهارم:
[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 1:14 ] [ baran&hamid ]
امروز برای اولین بار دارم از خودم تو وبلاگ مینویسم.از دو جهت خوشحال بودم از یه جهت ناراحت. خوشحال بودم چون تولد بهترین دوستم بود.باران عزیزم. دوستی که تا آخر عمرم محبتها و خوبیهاشو فراموش نمیکنم.همیشه تو قلبم باقی میمونه و با تمام وجودم دوست دارم خوشبخت بشه.باران امروز بهم خبر داد که داره تا آخر هفته نامزد میکنه اونم با یه پسر خوب.خیلی خوشحال شدم.امیدوارم همیشه خوشبخت و شاد باشن. اما خبر بد این بود که دیگه نمیتونم بهش اس ام اس بدم یا بزنگم.آخه دیگه داره نامزد میکنه دیگه.وقتی اینو بهم گفت واقعا ناراحت شدم.اما امیدوارم که باز بیاد تو وبلاگ بنویسه و بیاد باهام چت کنه چون قول داده. تو این چند سالی که باهم دوستیم هیچوقت بدی ازش ندیدم فقط خاطره خوب بود و بس.اگرچه ما دوتا فقط تو اینترنت باهم دوست بودیم و گهگاهی به هم اس ام اس میدادیم اما باران همیشه بهترین دوستم بود.دوستی که تا آخر عمرم فراموشش نمیکنم.دلتنگش میشم همیشه.راستی یه کادو هم بهم داد اما کادوی منو نگرفت.دلم تنگ میشه برای همه خوبیها و محبتهاش.
[ یکشنبه دوم آبان 1389 ] [ 18:43 ] [ baran&hamid ]
همسفر خسته ام از این همه راه خسته از نای و نی و این همه اه راه ، تکرار زمان است چرا همسفر فاش بگو راز چرا اری از ایینه ها نیست نشان ان نشان های نهان نیست عیان اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم هوشیارم ز دل ِ خویش چرا ان که مستم بکند ، نیست چرا همسفر گرچه رهایم کردی راست گو ، ره به کجا اوردی نکند باز به من می خندی زین که پروانه شدم می خندی خنده کن تا که منم سوز شوم بنواز تا که منم کوک شوم ره به تنهایی من می گرید همسفر ، باش ، دلم می گرید خُنک ان روز که اندر پیش است دل ِ زهر خورده ی من در نیش است باش تا سایه ای بر من باشی وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی
[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 8:43 ] [ baran&hamid ]
عشقبازی به همین آسانی است
[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 8:36 ] [ baran&hamid ]
کوچه ی ما عشق را دزدیده است
[ چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ] [ 9:3 ] [ baran&hamid ]
شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست...؟ چه بگویم با تو؟ دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست چه بگویم با تو؟ که سحرگه دل من باز از دست تو ای رفته ز دست سخت در سینه به تنگ آمده بود
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند گرگ هایی که لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد [ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ] [ 8:24 ] [ baran&hamid ]
وقتی بچه بودی تا حوصله ات سر می رفت به مامان می گفتی برم پایین با بچه ها بازی کنم؟! مامان می گفت:برو عزیزم مراقب خودت باش. شب که می رفتی توی رختخواب از سایه درخت ها می ترسیدی و فقط دعا می کردی که وقتی خوابی رعد و برق بزنه که شاهد این فاجعه نباشی.گاهی حتی پاهات رو روی زمین نمی گذاشتی که یکهو کسی از زیر تخت نیاد بیرون. آره بچگی اینه... طعم خوبی داره کوتاه و زود گذر. اما حالا دیگه واسه خودت بزرگ شدی خیلی چیزها فرق کرده دنیا از این رو به اون رو شده. سیبی که انداختی بالا کلی سرش گیج رفته تا برگشته پایین. دیگه دلتنگی هات به وسعت بازی تو کوچه ناچیز نیست خیلی فراتر از حد مادی دنیاست. دیگه شب ها از اون جور چیزها نمی ترسی حتی آرزو داری که بارونی بزنه و آسمون با دل ابری تو همدردی کنه. نه تنها که از اون هیولای زیر تخت نمی ترسی حتی گاهی توی دل شب بیدار می شی و قدم می زنی یا مثل من دفتر خاطراتت رو سیاه می کنی! اما تنها چیزی که عوض نشده و هرگز هم نمی شه مامانه که وقتی داری می ری بیرون با نگاهی مهربون و دلواپس هنوز هم می گه:برو عزیزم فقط مراقب خودت باش. آره مادر چیز دیگری است شعری است دلنشین که از عمق وجودم جاری است! **** مادرم روزت مبارک ****
[ جمعه چهاردهم خرداد 1389 ] [ 8:24 ] [ baran&hamid ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||